شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

عشق مامان و بابا شایان

91-11-20 یعنی سه ماه و 20 روزگیت اولین غلط عشق مامان

  عزیز دلم اولین غلطیدنت رو وقتی رو بالش خوابیده بود و فوضولی میکردی زدی منو بابایی تو اشپزخونه بودیم که وقتی اومدیم بیرون دیدیم داری کلی سعی میکنی که از رو بالش خودتو بندازی عزیزم بابایی هم سریع ازت فیلم گرفت که این لحظه قشنگ و داشته باشیم اره عزیزم غلط زدن رو یادگرفتی قربونت برم که دنیای مامانی ...
24 بهمن 1391

شایان و خانواده

  شایانی قبل اینکه به دنیا بیای دایی علی خیلی بهت ابراز علاقه میکرد پسرم ، همش میومد از روش شکم من تو رو بوس میکرد و باهات حرف میزد برا همین الان که میری بغلش کاملا اروم میشی و دایی کوچولوتو خوب میشناسی     دایی محمد شبا که  شما بیدار تشریف داشتین کارشون این بود که شما رو بغل میکردن و با هم میرقصیدن مامانی شما از حالا قرتی تشریف دارین زن دایی فریناز که طفلی دیگه از کت و کول افتاده اینقدر که تو رو با همه تو چادر گذاشته و تکون داده  بغل کرده و راه برده بزرگ شدی باید اینا رو جبران کنی پسرم   خاله فرناز  که بمیرم الهی تا وقتی امتحان داشت که هیچی حالا که امتحاناش تموم شده فقط با تو...
24 بهمن 1391

کارهای قشنگ شایان من تا چهار ماهگی

شایان جان پسرم  تو همه این مدت اینقدر سرم گرم تو بوده که نتونستم همه کارای جالبت رو روز به روز بنویسم و دیر شروع کردم ولی مامانی سعی میکنم که این چهار ماه رو برات بنویسم عزیزم تا تو بعدا بخونی و ببینی که چقدر جذاب و ماه بودی گلم تو این چند ماه از همه جالبتر این بود که شبا تا برات اهنگ لالایی نمیزاشتم نمیخوابیدی البته شب که نه صبح مامانی جالبتر اینکه از یک ماه و نیمگی عاشق این عروسکات بودی که دایی محمد و زن دایی برات خریده بودن وقتی روشنش میکردم با اون چشمای کوچولوت یه نگاهی با خنده به اینا میکردی که دل ما رو میبردی هنوز که هنوزه که چهار ماهت شده مامانی عاشق این اسباب بازیتی   عاشق پستونکت بودی مامانی خد...
22 بهمن 1391

بساط روزانه من و پسری و خانواده

ما سه تا تو بنداز من بزارم قیافه بابایی وقتی میخواد اخبار ببینه و تو نمیزاری دایی علی و بابا علی وقتی بازی میکنن  بابایی وقتی صبح میره سر کار   وقتی از سر کار بر میگرده قیافه تو وقتی تلویزیون میبینی کار شب تا صبح و صبح تا شبت فدات شم مامانی شب تا صبح  تا تو بخوابی    تو وقتی شیر میخوای    اینم بابایی که شبا از دست داد و فریادهای شما  با بالش و پتو در ب در شده طفلی   ...
22 بهمن 1391

29 مهر اولین روز زندگی پسر کوچولوم

                                   شایان جان تو به دنیا اومدی و شنیدم که  نو رو بردن بیرون که همه صورت ماهتو ببینن بابا علیرضا مسعود جون مامان محمد فرناز فریناز علی همه بیرون انتظارت رو میکشیدن فیلمش هست عشقم همه از خوشحالی نمیدونستن چی بگن تو هم گریه میکردی وفک کوچیکت میلرزیده بابایی هم اینقدر خوشحال بوده که شنیدم هرکی میرسیده شیرینی میداده ساعت 5 بود که منو منتقل کردن به بخش و تو اوردن پیش من وای شایان جان نمیدونی که چقدر ظریف و دوست داشتنی بو...
22 بهمن 1391

عروسی دایی محمد و زن دایی فریناز

  شایان جان بیست روز  قبل از بدنیا اومدنت عزیزم عروسی دایی محمد بود و منم که دیگه شده بودم اندازه سه نفر از یه طرفی هم همش نگران بودیم که اون شب شما تصمیم به اومدن نگیری عزیزم کلی تدارک برای عروسی دیده بودن ولی دغدغه فکریمون همش تو بودی عزیزم که نکنه یه وقت تو سر و صدا اذیت بشی مامانی هم دیگه اینقدر چاق شده بود که هیچ کدوم از لباساش اندازش نبود دیگه یک هفته با اون شکم دنبال لباس بودم عزیزم عکساش هست مامان  جون بهت نشون میدم خلاصه نصف عروسی رو من بیرون بودم همه تو میزدن و میخوندن و میرقصیدن منو شما هم بیرون وایساده بودیم که شما تو ارامش باشی عزیزم   تو اون شلوغی و بزن و برقص همه خواست...
22 بهمن 1391

شکر خدا

خدایا شکرت برای این پسر نازنینم                                                  خدایا شکر ...
22 بهمن 1391